کتری


#######

بعد حموم، داشتم موهامو خشک میکردم. دیدم چه کار احمقانه ای هست وقتی قراره برم زیره بارون.



######

- "تو دوستام گشتم، کسی نبود که بخواد."

- "گور پدر همشون."

شاید هم باید مینوشتم "گور پدر همتون"



#####

دیشب داشتم ولگردی میکردم تو خیابون. خلوت بود. یه دختره رو دیدم که داشت شلوارشو در میاورد. بدون مانتو و روسری بود. تو این دنیا نبود. فکر کنم شیشه زده بود. صد و ده اومد بردش.



####

دارم ردیف میکنم که با خودم برم توچال.کوله فراز روکش آبی رو میارم با کفش مهداد. بعد از ٩ ماه. وعده من با خودم دمه مجسمه. ساعت شیش و بیست دقیقه. هر کس ناهار اضافه داشته باشه میتونه بیاد.

پ.ن: مهداد یکی از بر و بچ هست که فردا یا نمیاد یا اگه بیاد پا برهنه میاد.



###

دیروز داشتم خونه داداشم سالاد ماکارونی میخوردم. وسط خوردن، پیشبینی گشنگیهای چند روز بعدش رو کردم. به عنوان راه حل، خواستم کمی از سالاد رو بذارم تو یخچال و در مواقع گشنگی کپی پیست اش کنم تا زیاد شه.

پ.ن: واقعا فکر میکردم این کار شدنی هست.



##

چند روز پیش داشتم به ناچار یه فیلم هندی میدیدم: دو نفر تو یه هواپیما بودن=>هواپیما بنزین تموم کرد=> فرود اضطراری => اون دو نفر پیاده شدن => هواپیما منفجر شد!  البته با توجه به هندی بودن فیلم کاملا منتظر این قسمتش بودم.

چند روزی هست که این آهنگ بد جوری رفته تو مخم. با کیفیت بالاش رو میشه از اینجا دانلود کرد.

پ.ن: جهت اطلاع: هماپیمایی که بنزین تموم کرده نمیتونه منفجر بشه.امیدوارم هندی نباشین.



#

خیلی وقته خیلی ها رو ندیدم و این "خیلی" هر روز بیشتر میشه.



.....................................................................(عید امسال)

خیلی دلم میخواد تو این چند روز تعطیلی برم کوه. تنها. یه کوله. چند تا کنسرو. کیسه خواب. چند تا بطری آب. مهم نیست کجا برم. کسی باشه یا نه. راه باشه یا نه. فقط میخوام برم. واسه خودم. نه اینکه خیلی به کوه علاقه داشته باشم. خسته شدم. نمیدونم از چی. اصلا خسته شدم؟

یه در باز کن هم باید ببرم.



....................................................................(الطاف شریف)

این هم از الطاف دانشگاه شریف !!!! کسی که از اینجاها پذیرش با پول داره، احمقه که بره شریف. کل این قضیه جک هست.

MIT....



...................................................................

هفته ای که گذشت رفتم اصفهان. از ۵ شنبه تا دو شنبه اصفهان بودم.  بعد از ٣ سال کفش خریدم. قضیه اینه که تا حالا وقت(حوصله؟) نداشتم برم بگیرم. یکی از بچه ها(نیما) داشت میخرید. من هم خریدم. خونه متین. کلی انرژی گرفتم. این قدر که وقتی اومدم تهران، کلی از مقاله رو به فارسی نوشتم. تا قبلش هیچی ننوشته بودم. تا ٣ هفته دیگه باید مقاله انگلیسی رو سابمیت کنم. انگلیسی کردنش خیلی دردسره. باید کلی بجنبم. تازه پروژه های درسام هم هست.

حشمت و مهدی رو هم دیدم. با اون کاراشون. جبار و متین رو هم البته دیدم.

یه سر هم رفتم دانشگاه. تقریبا دیگه کسی رو نمیشناسم. خیلی ها رفتند. کلی دلم گرفت. نادر هنوز هست.

خواب داداشم(علیرضا) رو هم دیدم. چند بار هم رفتم دستشویی.

----------------------------------------------------------------------------------

بعد از ۴ یا بیشتر ماه امروز مامانمو دیدم. اومده تهران. با کلی خوراکی. جالب اینجاست که داداشم یک روزه رفته دهاتمون تا مامانم رو ببینه. دماغ سوخته میخریم. جفتشون هم سرزده خواستند برند. قهقهه خوش به حال خودم. مامانم میگه یه کم تپل شدم. و البته یه کم موهای جلوی سرم کم شده. این یکیش خیلی ترسناکه. توی خانواده ما کچلی نیست. احتمالا به خاطر این دانشجو ها هست که کچل شدم. یا شاید آه و ناله کسایی که بهشون میگم کچل.البته واقعا کچل هستند.

من چی کار باید بکنم وقتی طرف بلد نیست برنامه رو کامپایل بکنه. امروز به طور ناخواسته حال یکی از لیسانسها رو گرفتم(خانوم مهدی. سال آخر لیسانس). گفت من برنامه رو تغییر دادم ولی فرقی تو اجرا نمیکنه. من هم که وقت نداشتم و نمیخواستم تو جزییات برنامه دخیل بشم، گفتم تنها کمکی که میتونتم بهت بکنم اینه که بگم برنامه رو کامپایل کن. اون هم پرسید مگه چی جوری کامپایل میشه. فکر میکرد با دستور اجرا توی لینوکس، برنامه کامپایل هم میشه. طرف کلی ناراحت شده بود از اینکه احساس کرده بود که یه چیز اساسی رو بلد نیست. اصلا قصد این کار رو نداشتم. فقط میخواستم بهش بفهمونم که من کاری واسش نمیتونم بکنم ولی...

البته این قضیه در مورد فوقی ها هم صادقه. بهم میگن فلان چیز رو چی جوری پیاده سازی کنم یا فلان چیز چرا این جوریه. من که برنامشون رو ننوشتم تا بدونم چه غلطی کردند. نمیدونم اینا چرا این جورین. دارم دیوونه میشم. اینجا مثلا یکی از دانشگاه های خوب کشوره. کلی از اینجا شاکیم. بعدا در مورد اینجا مینویسم.